55555

من در حالات حضرت خدیجه (س) مطالعه می‌کردم. نقل‌ها متفاوت است؛ بعضی‌ها می‌گویند 25 سال زندگی مشترک باهم داشتند و برخی نیز بیشتر نقل کردند.

یک‌بار حضرت خدیجه (س) تقاضایی از پیامبر (ص) نکرد. جایگاه حضرت خدیجه (س) را ببینید. یک بانوی ثروتمند با موقعیت بسیار عالی که ثروتمندان عرب با سرمایه او تجارت می‌کردند وقتی‌که به همسری پیغمبر (ص) درآمد، رسول‌الله (ص) یک جوان به‌حسب ظاهر تهیدست اما باایمان، امین، صادق و بااخلاق.

بزرگ‌ترین سرمایه هم عزیزیان همین است.

دخترهای ما باید نحوه انتخاب شوهر را از خدیجه (س) بیاموزند. خدیجه (س) مبنایش پول نبود. مبنایش خانه نبود. مبنای انتخاب خدیجه (س) ایمان بود امانت‌داری بود اخلاق بود راست‌گویی بود که در پیغمبر دیده بود.

ازدواج شکل گرفت. خرج عروسی را خود خدیجه (س) داد. مهریه خودش را خودش داد. در خانه خدیجه (س) پیغمبر زندگی را شروع کرد.

1234

می‌خواهم دوستی را بگویم. مردم! کد دوستی را حواسمان باشد از دست ندهیم.

رفیق خوب این است که شما را برای شخصیتت بخواهد.

بین یک زن و شوهر جوان در همین شیراز اختلاف بود. کار به طلاق کشیده بود.

البته این دختر مقصر بود.

دوستی‌اش دوستی خیابانی بود.

این را هم به جوانان مجرد بگویم. عشق‌هایی که از پی رنگی بود ، عشق نبود عاقبت ننگی بود.

دختر و پسری که خدا را در حاشیه می‌گذارد بدون تعارف عرض می‌کنم یقین بدانید همسرش را نیز در حاشیه می‌گذارد.

می‌گویند: بترس از کسی که از خدا نمی‌ترسد.

رفیق است؛ مرد است؛ مردی یعنیِ چه؟ این شخص، حرمت خدا که ولی‌نعمتش است را زمین گذاشته است حرمت همسر و رفیقش را نیز زمین می‌گذارد.

این خانم دختر با پسری آشنا شده بود و نامه نوشتن و روابط را شروع کرده بود. شیطان نیز از همین راه‌ها وارد می‌شود.

پدر پسر به این دختر گفته بود که من پسرم را می‌شناسم. بی‌نماز، بداخلاق و تنبل و بیکار است. چرا می‌خواهی زن این پسر شوی؟

هرچه عیب این پسر را می‌گفتند دختر فکر می‌کرد این‌ها می‌خواهد زن او نشود.

کار به‌جایی رسید که والدین خودش را تهدید کرد که اگر رضایت ندهید خودم را خواهم کشت.

ازدواج علیرغم میل باطنی پدر و مادر شکل گرفت.

چهار سال خانه شوهر بود. یک اتاقی در خانه پدرشوهر که آپارتمان بود به او داده بودند.

بعدازاین مدت پدر دختر زنگ زد که دخترم قهر آمده است و می‌گوید اگر طلاقم ندهید خودم را می‌کشم.

بگفت: می‌خواهیم یک جلسه‌ای بگیریم و شما بیایید و یک تصمیمی بگیریم.

در آن جلسه پدر و مادر دختر و پسر و خود دختر و پسر هم بودند.

دختر در ابتدا با گریه شروع به صحبت کرد.

گفت: در این چهار سالی که گذشت خوشی در این مدت برای من سه شب بود و بعدازآن جز تلخی و بداخلاقی و سختی چیزی ندیدم.

این دختر با خودش جهیزیه نیاورده بود. دختری که برای یک خانواده عزیز است و خودش جاهلانه اصرار کرد.

شب چهارم تلفن زنگ زد و گوشی را برداشتم. دیدم خانم جوانی پشت تلفن است و اسم شوهرم را آورد من نیز گوشی را به شوهرم دادم. فکر کردم او از بستگان آن‌ها است.

شوهرم هم صمیمانه با او صحبت کرد و احوالپرسی کرد که من شک کردم انسان با دخترخاله خودش نیز نباید این‌طور صحبت کند و ادب در گفتار را باید رعایت کند.

بعد هم آخر صحبت گفت: فردا عصر در پارک آزادی می‌آیم تو را می‌بینم.

گوشی را که زمین گذاشت از او پرسیدم: او که بود؟ گفت: یکی از دوستانم بود.

این دختر نامه‌هایی که بین شوهرش و آن دختر ردوبدل شده بود با خودش در جلسه آورده بود. گفت: آقای حدائق این نامه‌ها را به من می‌داد که تو همای سعادت منی ستاره آسمان تنهایی منی. از این حرف‌هایی که ارزشی ندارد.

به او گفتم: تو که به من می‌گفتی عشق اول و آخر تو هستم.

این دختر حرف‌ها را با گریه می‌گفت که به من گفت: تو احمق بودی که باور کردی. من یک جوان خیابانی هستم. قبل از آشنایی با تو دوستانی داشتم و با آن‌ها نیز دوست هستم. تو زن من هستی و آن‌ها نیز دوستان من هستم. تو چرا باور کردی؟ تو مرا کجا پیدا کردی؟ من با تو در فلان خیابان آشنا شدم. مگر مرا در مسجد و حسینیه پیدا کردی که از من انتظار دیگری داری؟ تو احمق بودی که باور کردی.

من به او گفتم: دروغ‌گو! دستش بلند شد و شروع به کتک زدن کرد.

کتک می‌خوردم و صدایم بلند نمی‌شود چون اگر صدا بلند می‌کردم پدر و مادر می‌آمدند و می‌گفتند: ما که گفتیم با این ازدواج نکن. خودکرده را تدبیر نیست.

در این چهار سال برخی وقت‌ها سه شب خانه نمی‌آمد. وقتی سر سفره غذا پدرشوهر من می‌گفت: من یک کارمند بازنشسته هستم دست زنت را بگیر و برو جای دیگر. جای ما را هم تنگ کرده‌ای. نه کار می‌کنی و نه فکر خانه هستی.

سر سفره غذا میدان جنگ می‌شد. من با چشم اشک‌آلود و غذا نخورده داخل اتاق می‌رفتم.

بارها می‌شد که پای سفره نمی‌رفتم و دو سه روز خوراک من آب تنها بود. چون تا می‌آمدم مادر شوهر گله می‌کرد: به شوهرت بگو فکر جایی باشد. جای ما را تنگ کرده است. خودش کم بود یک نفر دیگر را هم آورده است

اسلام می‌گوید: جوان! عاقلانه فکر کن!

گفت: گاهی اوقات می‌شد بعد از دو سه روز گرسنگی پیاپی خانه پدر و مادرم می‌رفتم. این اولین بار است که می‌گویم.

مادر دختر که در جلسه بود وقتی این حرف‌ها را می‌شنید گریه می‌کرد.

گفت: خانه پدر و مادر می‌رفتم می‌دیدند که من با ولع زیادی دارم غذا می‌خورم.

مادرم می‌گفت: چه اتفاقی افتاده؟ ضعیف و زرد شدی و اشتهایت زیاد شده است.

هیچ‌چیزی نمی‌گفتم.

در غیاب مادرم به آشپزخانه می‌رفتم و غذا می‌خوردم.

الآن کارم به‌جایی رسیده است جانم بر لب رسیده است.

به آن جوان رو کردم و گفتم: تو حرف بزن.

گفت: من زنم را دوست می‌دارم و طلاقش هم نمی‌دهم. اگر خیلی هم اصرار کرد اول او را می‌کشم و بعداً خودم را.

گفتم: خانمت را دوست می‌داری؟

گفت: بله؛

گفتم: دروغ نگو! دروغ‌گو!

تا این حرف را زدم دیدم دستش را روی میز کناردستی خودش زد و بلند شد.

گفت: باید جلوی همه به من ثابت کنی که دروغ‌گو هستم.

گفتم: ثابت می‌کنم تو کذاب هستی.

سر جای خودش نشست.

همه این‌ها را گفتم برای این داستان. رفیق خوب را باید از کجا شناخت؟ با همین داستان مچ این جوان را باز کردم.

گفتم: داستان لیلی و مجنون را شنیدی؟

گفت: بله؛

گفتم: می‌دانی مجنون در عشق به لیلی نظیر نداشت؟ مجنون کسی بود که سگ روستای لیلی را می‌دید او را می‌گرفت و بو می‌کرد و می‌گفت: این بوی کوی لیلی را می‌دهد.

انصافاً عاشق این‌طوری دیده‌اید؟

طرف می‌گوید: عاشق هستم ولی روی ماشین بابای دختر خط می‌اندازد. سنگ به خانه پدرزن می‌زند.

عاشق هم مجنون.

می‌گفت: اگر مرا بکشند خونم روی زمین می‌نویسد: لیلی.

یک آدم غرض داری خواست که مجنون را اذیت کند.

گفت: مجنون! خبر بدی برایت دارم. لیلی شوهر کرد. البته او دروغ می‌گفت.

علی‌القاعده باید خودش را می‌زد و به زمین و زمان ناسزا می‌گفت و بلایی بر سر پدر زنش می‌آورد.

اما دیدند مجنون خیلی آرام گفت: شوهر کرد که کرد.

آن خبردهنده می‌خواست مجنون را به هم بریزد. دید کارساز نشد.

گفت: یک خبر دیگر به تو بدهم. لیلی با میل خودش شوهر کرد.

این دیگر خبر سختی است. شاید در خبر اول مجنون به خودش می‌گفت: که با اجبار او را شوهر داده‌اند. ولی خبر دوم معنایش این است که یک عمر پای دختری نشسته‌ام که پشیزی برای من ارزش قائل نبود. این خبر باید مجنون را به هم می‌ریخت.

تا خبر دوم به او داده شد صدای خنده مجنون بلند شد.

گفتند: واقعاً دیوانه هستی. لیلی شوهر کرده و می‌خندی؟

مجنون یک جمله گفت و با آن جمله مچ آن جوان دروغ‌گو را گرفتم.

مجنون گفت: لیلی را برای لیلی دوست می‌داشتم نه برای خودم.

این یک جمله کلیدی است. عشق واقعی این است.

خیلی از ما یکدیگر را برای خودمان دوست داریم.

doosti

یک‌شب در دفتر مسجد نشسته بودم.

خانمی که فارغ‌التحصیل یکی از رشته های مهندسی دانشگاه شیراز بود به دفتر آمد.

خانم مهندس گفت: من به بن‌بست رسیده‌ام می‌خواهم بروم خودکشی کنم.

گفتم: چرا اول کار نمی‌آیی سؤال کنی؟ چطور شده است که می‌خواهی خودکشی کنی؟

گفت: سال اول دانشگاه یک آقاپسری در دانشگاه با ما رفیق شد. اظهار کرد که می‌خواهم تو را بگیرم و علاقه‌مند هستم و همسر خوب منی. تو را انتخاب کردم.

این هم احساساتی شد. این خانم دختر گفت: پدرم آدم متدینی بود. راست هم می‌گفت. وقتی نام برد شناختم.

گفت: پدرم گفت دخترم با این آقا ارتباط نداشته باش! اگر می‌خواهد با تو زندگی کند خواستگاری کند. یک حرف و گفتگویی و نشانی بگذارد و عقدی بکنیم و بعداً عروسی کند.

مادرم گفت: دخترم ما آبروداریم این کار را نکن.

عموی من دایی من بستگان من همه گفتند: نکن!

احساسات من گفت: بکن! هوا و هوس من گفت: بکن.

او هم وعده می‌داد که سال دیگر می‌آیم. چهار سال گذشت. این آقا مهندسی را گرفت و هرسال به سال بعد وعده می‌داد.

حالا فهمیدم که یک خانم دختری را عقد کرده است. بعد از چهار سال این دختر را وعده دادن؛ رفته دیگری را عقد کرده است.

حالا می‌خواهم بروم خودم را بکشم.

گفتم: چرا روز اول نیامدی مشورت کنی تا بگویم چکار کنی؟

آن فرد را می‌شناختم. گفتم: می‌شود به آن آقا بگویی بیاید که با او صحبت کنم؟

گفت: باشد.

آن جوان را با خودش به دفتر آورد.

آن پسر را نیز می‌شناختم.

به خانم گفتم از دفتر بیرون برو!

به آن آقا گفتم: شما با این خانم هم‌دوره بودید؟

گفت: بله؛

گفتم: سال اول دانشگاه به او قول ازدواج دادی؟

گفت: بله؛

گفتم: وعده برای سال‌های بعد هم دادی؟

گفت: بله؛

گفتم: حالا رفتی خانم دیگری را عقد کردی؟

گفت: بله؛

گفتم: مگر تو وعده ازدواج نداده بودی؟ چرا دروغ گفتی؟ چرا آبروی یک دختری را بردی و با احساسات او بازی کردی؟

گفت: من نشستم فکر کردم. من می‌خواهم یک‌عمر زندگی کنم. حساب یک روز و دو روز نیست. پدر این دختر گفت: نکن! مخالفت کرد. مادرش گفت: نکن! مخالفت کرد. عمو و عمه و بزرگ‌ترهایش گفتند: نکن! خدا گفت: این ارتباط حرام است. حرف خدا را نیز زیر پا گذاشت. احساسات و هوا و هوسش حاکم شد. من نیز اشتباه کردم ولی می‌خواهم اشتباهم را ادامه ندهم و تصمیم عاقلانه بگیرم.

گفتم: من که عزیزتر از پدرش نیستم. از کجا معلوم است که آینده زندگی قید منِ شوهر را نیز نزند؟ این‌که قید بابایش را زد.

دخترهای جوان! خدا شاهد است تمام آن جوان‌های خلاف‌کار وقتی می‌خواهند انتخاب همسر کنند می‌گردند خانم پاکی را پیدا کنند؛ زیرا می‌گویند آن دختری که در خیابان با من رفیق شد در خیابان نیز زندگی را می‌گذارد و می‌رود.

دختران جوان! پسری که در خیابان با انسان طرح دوستی می‌ریزد در خیابان هم طرح زندگی گسسته می‌شود.

etekaf

گفتند: یک پدری به بچه‌اش گفته است که اعتکاف نمی‌خواهد بروی. تو که گناه نکرده‌ای. اعتکاف را کسانی می‌روند که گناه کرده‌اند. تو که جوانی و هنوز اول کارت است. اعتکاف برای چه می‌روی؟

مسجد باید گنه‌کاران بروند؟

العیاذ بالله معصومین (ع) که نماز می‌خواندند گنه‌کار بودند؟

پیامبری که ده روز آخر ماه رمضان را معتکف می‌شد گنه‌کار بود؟

این چه حرف غلطی است که برخی از متدینین می‌زنند؟

می‌دانید این‌ها به خاطر چیست؟ به خاطر این است که متدینیم ولی پیامبر (ع) را نشناخته‌ایم.

امام حسن (ع) که معتکف می‌شد گنه‌کار بود؟ امیرالمؤمنین (ع) که در مسجد کوفه معتکف می‌شد گنه‌کار بود؟

که ما بیاییم راه نوجوان را بزنیم که اعتکاف مال گنه‌کاران است.

بله؛ اعتکاف فرصت خوبی است برای آن‌کسی که گناه کرده است خودش را پاک کند ولی این‌طور نیست که خوبان نیایند. خوبان باید در اینجا خط‌شکن باشند. نفر اول باشند.

مرحوم آقای سید علی قاضی عارف هرسال دهه آخر ماه رمضان دو سه کتاب دعا داشت، برمی‌داشت و به مسجد کوفه می‌رفت. دیگر کسی سید علی قاضی را نمی‌دید. علامه طباطبایی می‌فرماید: هرکسی با او کار داشت در مسجد کوفه می‌رفت. در این رواق‌های مسجد کوفه می‌گشت تا سید علی قاضی را پیدا کند.

eatedal

یک روز آقا امام صادق (ع) نشسته بودند. یک کسی آمد و گفت: از اعتدال برای ما بگویید.

امام یک مشتی خاک در دستشان کردند و جمع کردند.

فرمودند: این حالت را می‌بینی که انسان ببندد نه خودش بخورد و نه به کسی بدهد. این را بخل می‌گویند که خدادوست نمی‌دارد.

بعد امام دست را باز کردند و تمام خاک‌ها ریخت. فرمودند: این نیز خوب نیست که هر چه داری بدهی و خودت محتاج شوی. این را نیز خدا نمی‌پسندد.

«وَلاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَّحْسُورًا»

رسول ما! نه دست‌هایت را پشت گردنت گره کن که به هیچ‌کسی هیچ‌چیزی ندهی و نه دست‌هایت را باز کنی که هر چه داری بدهی و برود و خودت نیازمند شوی.

امام دوباره دست کردند و خاک در دستشان کردند و مقداری باز کردند. یک مقداری از لابه‌لای انگشتان حضرت، خاک ریخت و یک مقداری نیز کف دست حضرت ماند.

امام فرمودند: این اعتدال است.

nokhodaki

خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله آقای حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی

در خاطرات ایشان می‌نویسند.

خیلی‌ها جریاناتی از ایشان نقل می‌کنند. آدم عجیبی بوده است.

کسی بوده که طی الارض داشته و به او ولایت الله داده بودند. گاهی اوقات انجیر برمی‌داشت و بر آ دعا می‌خواند و به سرطانی می‌داد و خوب می‌شد.

می‌گویند استاندار مشهد توهین کرد و ایشان فقط یک کلمه گفت: سردرد بگیری. ماه‌ها در بستر افتاده بود.

این ولایت الله است. ولایت تکوینی است.

کارهای عجیبی از مرحوم حاج شیخ نقل کرده بودند.

می‌گویند یکی از اهالی یزد بود که به مشهد آمده بود. او در آنجا مأمور دولت بود. زمستانی بود. برف سنگینی نیز آمده بود و ارتباط‌ها تعطیل شده بود و او نیز خبری از خانم و بچه‌هایش نداشت. بعدازظهر زمستانی منزل آیت‌الله حاج شیخ حسنعلی اصفهانی در مشهد آمد و خدمت آقا نشست. آقا از نگرانی او پرسیدند. گفت: از زن و بچه‌ام خبر ندارم. دو ماه است بی‌خبرم. نه نامه‌ای آمده است و نه اطلاعی دارم. نمی‌دانم این‌ها مشکلی ندارند و گرفتاری ندارند؟

این مسأله مربوط به 70 80 سال قبل است.

آقای حاج شیخ می‌گوید: نگران نباش. حالشان خوب است.

هرچه آقا می‌گوید حالشان خوب است او می‌گوید: دلم آرام نیست. نگرانم.

یک‌دفعه آقا می‌گوید: برو یزد!

می‌گوید یک‌دفعه دیدم در خانه خودم در یزد هستم. در اتاق آمدم. دیدم خانمم خوابیده و بچه‌ها نیز کنار او خوابیده‌اند. پاورچین بالای سر خانمم آمدم. توی طاقچه یک ظرف بلوری بود و داخل آن آب بود. کاسه را برداشتم آب بنوشم. یک‌دفعه خانمم بلند شد نشست.

ظرف آب از دستم افتاد شکست. یک‌دفعه دیدم مشهد در خدمت آیت‌الله حاج شیخ حسنعلی هستم.

آقا فرمود: راحت شدی؟ خانم و بچه‌هایت را دیدی؟ ولی این قضیه را تا زمانی که زنده هستم برای کسی بازگو نکن!

برخی امروز دکان بازکرده‌اند.

آن‌هایی که اهل باطن و کار هستند سروصدا ندارند ولی آن‌هایی که می‌گوید ما حلقه ذکر برقرار کرده‌ایم و جلسه فناء فی الله داریم. فناء فی الله به سرت بخورد. تو در خودت مانده‌ای. فانی فی الله شده‌ای؟

اصلاً این مدعیان در طلبش بی‌خبران‌اند / آن را که خبر شد خبری بازنیامد

آن‌هایی که اهل کار هستند نمی‌خواهند شناخته شوند. یک جاهایی هم اگر از آن‌ها بروز پیدا می‌کند راضی نیستند کسی بفهمد. گردن طرف نیز می‌گذارند تا زنده‌ای نگو!

آقای حاج شیخ حسنعلی اصفهانی چکار می‌کرد که به این قدرت رسیده بود؟

کتاب نشان از بی‌نشان‌ها خاطراتی است که از ایشان نقل کرده‌اند. می‌توان با همین آیه قرآن آن را هضم کرد: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيئًا أَنْ يقُولَ لَهُ كُنْ فَيكُونُ»

خدا می‌فرماید: اگر بنده‌ای باشید که من خدا می‌خواهم همه قدرتم را به شما می‌دهم. تفویض ولایه الله می‌کنم.

شما هم بشرید ولی قدرت الهی دارید.

ولایت الهیه پیدا می‌کنید.

پول و مقام چیست؟ دنیا چیست؟ قدرت خدایی به تو می‌دهیم. تو بر هستی می‌توانی حکم برانی. چرا حاج شیخ حسنعلی به این قدرت رسید و ما نمی‌رسیم؟

حاج‌آقای فاطمی نیا گفتند: من یکی از بزرگان عرفا را دیدم. ایشان شش ماه شب و روز با مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی بوده است. از ایشان سؤال کردم: ایشان چکار می‌کرد خدا به او این‌همه قدرت داده بود؟ ذکر خاصی یا عبادت ویژه‌ای داشت؟

ایشان یک مقداری فکر کرد و بعد این جمله را گفت: حاج شیخ از اسماء استفاده می‌کرد آثارش را نگه می‌داشت. اهل غیبت نبود. اهل دروغ نبود. اهل گناه نبود. پاک زندگی می‌کرد.

آقا نشسته دارد دعا می‌خواند یک‌دفعه کتاب را می‌بندد و در وادی غیبت و تهمت وارد می‌شود.

اعمال را حفظ نمی‌کنیم و لذا نتیجه نیز نمی‌گیریم.

estemrar

خدا رحمت کند آقای بهلول را؛ سال 71 یا 72 بود.

یک‌ شب آمدم، دیدم در محراب خوابیده است.

گفتند: یک پیرمردی است. آمدم دیدم آقای بهلول است.

گفت: من آمده بودم که ببینم اگر شما نمی‌آیی خودم نماز بخوانم.

چون ایشان دائم‌السفر بود و نمازهایش را همگی تمام می‌خواند.

همان شب نیز منبر رفت و گفت: حاج‌آقا را می‌خواهم ببینم.

یک جایی مجلسی بود و ایشان را با خودمان بردیم و آن شب را نیز در منزل حاج‌آقای والد بود.

جریاناتی را برای من نقل کرد.

یکی از نکاتی که نقل کرد این بود که بیش از شصت سال است که به دستور امام هشتم به مأمون عباسی عمل می‌کنم و مریض نشدم.

من سؤال کردم که آن دستور چه بود؟

گفت: آقا علی بن موسی‌الرضا (ع) فرمودند: اگر می‌خواهی مریض نشوی بین هر دو وعده‌ غذا یک ‌فاصله بینداز؛ یعنی اگر صبحانه خوردی دیگر ناهار نخور و شام بخور. اگر شام خوردی فردا صبحانه نخور و ناهار بخور.

در هر 48 ساعت سه وعده‌غذا می‌خورد.

وعده‌های غذایی هم مانند ما نبود که چلوکباب و سالاد و حلوا و ... با هم می‌خوریم.

او یک نان‌وآب و ماست می‌خورد. خوراکش همین بود.

می‌گفت من مریض نشدم.

نظم دارد. استمرار دارد. اگر کار مستمر باشد نتیجه می‌گیرد.

امام باقر (ع) می‌فرماید: کار کم مداوم بهتر از کار زیاد ناپیوسته است؛ «قَلِيلٌ مَدُومٌ عَلَيْهِ خَيْرٌ مِنْ كَثِيرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ»

کار کم انجام بدهید ولی همیشه انجام بدهید.

estst

قرآن می‌فرماید: «وَمَن يَعْمَلْ سُوءًا»

اگر کسی از او کار بدی سر زده شد خطا و اشتباهی مرتکب شد

«أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ» یا به خودش ظلم کرد در حق خودش ظلم کرد

در دعای کمیل آقا امیرالمؤمنین (ع) به ما می‌آموزد: «ظَلَمتُ نَفسی»؛ یعنی خدایا خوب از این فرصت‌ها استفاده نکردم. از جوانی‌ام، از عمرم، از ریاستم، از چشمم، از زبانم، از دستم، از ثروت و آبرو و اعتبارم درست استفاده نکردم.

چون امیرالمؤمنین (ع) می‌فرماید: شکر نعمت در این است که در حرام خرجش نکنید.

اگر کسی نعمت الهی را در حرام هزینه کرد ظلم است.

یکی از مصادیق ظلم، ظلم به نفس است؛ زیبایی به انسان داده‌اند و از این زیبایی در حرام استفاده کند. امیرالمؤمنین (ع) می‌فرماید در این است که در حرام هزینه نشود؛ حالا بعضی‌ها این‌طور نیستند به خودشان ظلم می‌کنند اما ببینید پیام پروردگار مهربان این است:

اگر کسی کار ناشایستی انجام داد به بن‌بست نرسیده است و خدا راه را برای برگشت گذاشته است.

یا به خودش ظلم کرد به خودش ستم کرده؛

«ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ» برگشت و توبه کرد؛

«يَجِدِ اللَّهَ غَفُورًا رَّحِيمًا»

استغفار بکند با اینکه به خودش ظلم کرده با اینکه کار ناشایست انجام داده است خدا را بخشنده و آمرزنده و مهربان خواهد یافت

اما خداوند شرط گذاشته:

اگر می‌خواهید این پلیدی‌ها و زشتی‌ها و نازیبایی‌های زندگی شما و ظلم به نفستان و گناهان اجتماعی‌تان را ما ببخشیم لازمه‌اش استغفار است.

طراحی و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری رسانه